|
اشعــــار شـــعرای مشـــهور مجموعه اشعار زیبا و کوتاه از شاعران بزرگ ایران و جهان |
میرسدروزیکه بی من روزهارا بسرکنید
میرسد روزی که تنهادر کنارعکس من
نـوشتــه هـای کهنــه ام را از بـر کنیـد

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
آستان غوث گیلانی - رضا ( اشعـار مذهبی )
گلستانـی که خواننـد آستـان غوث گیلانـش
زده فیض مقـدس خیمه درصحن خیـابـانـش
مطاف شیـر مردان طریقت کعبــه ی کویـش
ســر گردن فـرازان حقیقت گوی میـــدانش
غلام کمترینش را لقب شد خواجـه ی احرار
به قطب العارفین مشهورشدطفل دبستانش
هـزاران شمس تبـریـزی خراب باده عشقش
هزاران پیــرجامــی جرعه نوش بزم عرفانش
شهنشاهان طفیل وتاجداران طوق درگـردن
خــداونــدان اسیــر وشهـریاران بند فرمانش
(رضا) را همتی ای باز لاهوت آشیان یعنـی
بیفکن استخوانی و سگ درگاه خود خوانش
برگرفته از وب عرفانی گمگشته دل - http://gomgashtehdel.blogfa.com/
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در چهارشنبه 1388/06/18
لينك مطلب
در آرزوی تو باشم - سعدی ( اشعـار مذهبی )
درآن نفـس که بميـرم در آرزوی تو باشـم
بدان اميددهم جان که خاک کوي توباشم
بوقت صبـح قيـامت که سـر ز خاک بر آرم
بگفتــگوی تو خيـزم بجستجــوی توباشم
به مجمعی که در آيند شاهدان دو عـالم
نظر بسـوی تو دارم غلام روی تو باشــم
به خوابگـاه عدم گر هزار سال بخسبـــم
زخواب عاقبت آگـه ببوی مـوی تو باشــم
حديث روضـــه نگويم گل بهشت نبـــويم
جمال حور نجــويم دوان بســوی توباشم
می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان
مرابباده چه حاجت که مست روی توباشم
هـزار باديه سهلست با وجـــــود تو رفتـن
وگر خلاف کنم سعديا بســــوی تو باشم
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در چهارشنبه 1388/06/18
نشانى - سپهري ( )
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
سهراب سپهري
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
سي بيت عاشقانه حافظ ( )

ألا يا أيّها السّاقي أدِر كأساً وَ ناوِلها كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه إنّي رأيتُ دَهراً مِن هِجرِكَ القيامه
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
يا رب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند
مرا عهدي است با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد يا تن رسد به جانان يا جان زتن بر آيد
بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
يا رب اين نو گل خندان كه سپردي به منش مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع
هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
زبان خامه ندارد سر بيان فراق و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
فاش مي گويم و از گفته خو د دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
تاب بنفشه مي دهد طره مشك ساي تو پرده غنچه مي درد خنده دلگشاي تو
هزار جهد بكردم كه يار من باشي مراد بخش دل بي قرار من باشي
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آيي
سلامي چو بوي خوش آشنايي بدان مردم ديده روشنايي
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيّار كجاست
همه شب درين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
دردم از يار است و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم بيا كز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم
يا رب سببي ساز كه يارم به سلامت باز آيد و برهاندم از بند ملامت
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
روز وصل دوستداران ياد با د ياد باد آن روزگاران ياد باد
ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
بيست بيت مدح خدا ( )
ای كه با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامـه كی كنم بـاز
ای یــاد تو مونس روانـــم جز یـاد تو نیست بر زبـانم
الا ای خالق جان خالق گل پدیدآرنده هر صبح و سنبل
الهی سینه ای ده آتش افروز زان سینه دلی وان دل همه سوز
الهی چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشی و ما رستگار
الهی ای زبان ها از تو گویا جهانی از فروغت گرم و پویا
یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را
یارب تو چنان كن كه پریشان نشوم محتاج به بیگانه و خویشان نشوم
به نام خداونــد جان آفرین حكیم سخن در زبـان آفرین
به نام خداوند جان و خرد كزین برتر اندیشه برنگذرد
به نــام خدای حــی لایموت پـروردگار مُلك و ملـكوت
سرآغاز گفتار نام خداست كه رحمتگر و مهربان خلق راست
هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
حضرت ختم رسُل فرمود تا روز جزا عترت و قرآن ز يكديگر نمي گردد جدا
بگو او خدایی است یكتا و بس كه هرگز ندارد نیازی به كس
خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه سودای ته دیرند که سر پیوسته در پای ته دیرند
خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
به كه م كه م كه ردم - بيساراني ( )
به كه م كه م كه ردم به كه م كه م كه ردم كوكو كوي خه مان به كه م كه م كه ردم
په ي په ي په ياپه ي هوون دل وه ردم مه ن مه ن مه نامه ن داخ وه گل به ردم
سه د مه رده م مه رده ن سه د كوسم كه فته ن هيچ كه س ئاخ و داخ وه من نه شنه فته ن
ئاخ داخ و دل وه ي وه ي و رو رو هه ر هه شت به غه زه ب ليم بيه ن به كو
قيبله م جه دوريت يه نده داخ وه ردم خــه يال داخمــاي خه مان شــاد كه ردم
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
قانع و وصيت به دختر ( )
ماموستا قانع (ملا محمّد فرزند شيخ قادر) : وه سيه تي دايك بو كچ
كچــم رولـه ى كزوله ى به رده بـاريم چراى روناكي بى ده ستى و هه ژاريم
كچم پارچه ى نه ژاكــاوى زه مانـه م نه تيجه ى ئيهتــيمامى خويـــنده واريم
وه ره گوى را گــره بو په ندى دايكت فه ره ح به خشى ده رونى بى قه راريم
كچم هوشى حه يا وناموسى خوت بى نه كه ى كارى زياد كه ى ده ردى كاريم
نه خوى هه رگيز فريوى ساده روويان نه بيته هوى زيــادى شين و زاريـم
كچم هوشيارى خوت به تاكو مردن وه كوو من به به زرنگى و هوشياريم
كچم وه للا هه مووى داخى كچــانه نه خــوشين و كــزى و بى ئيختــياريم
نه ته نــيا وه ســيه تم بو تويه روله فـيـــداكارى كچـانى كــورده واريـم
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
در اوج یقین ( )
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست درهر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی اندر چمدان ماه خورشیدی هست
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
شهيد عشق ( )
غازی بـه ره شهادت انـدر تک و پوست غافل که شهیـد عشق فاضل تر از اوست
فـردای قیــامت ایـن بــدان کی مــانـد کان کشته دشمـنست و ین کشتـه دوست
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
نور و صفا محمّــد ( )

سر تـا به پـا نور و صفا محمّــد
دارد بـه لب ذکــر خــدا محمّــد
یاسین ، طه وَ مصطـفی محمّد
بــا رنــج هـای مـا آشنـا محمّـد
«ما یَنطِقُ عـَن ِالهَــوَی» محمـّد
ای شــافــع روز جــــزا محــمّد
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
عكس يادگاری ( )
بو بيره وه ري ده وره ي منالي بو بير له ژيـان ميحنه ت و تـالي
بمينـه وينـه وينـه ي ئـاوينـه روژي ره شي من دوا روژ بنوينه
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
یاران راست - ياسمي ( )
خانه ای می ساخت سـقراط حكـیم گـرد وی از خلـق غـوغـایـی بخـاست
هر كسی از خـانه اش عیبـی گرفت این ز خردی و كجی و آن كمّ و كاست
فیلسوف از این سخن خندید و گفت دوستان ، این خرده گیری هـا خطـاست
كـاشكـی ایـن كلـبـه نـاچیـز مـن پـر تـوانستـی شــد از یــاران راسـت
«غلامرضا رشید یاسمی»
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
مولوي كـُرد و بهـار ( )
ماموستا مولوى (سيد عبدالرحيم تاوگوزى) متولّد 1221 هـ.ش
Spring
وه هــــار
وه هاره ن سه ورزه ن ئاو ه ن سه ركاوه ن هاژه ى وه فراوه ن شاخه ى شه تاوه ن
ساقــى يه ن باده ن نه سيــمه ن بــاده ن بولــبول جــه ده ورى گولان ئــازاده ن
به زمه ن شادى يه ن عه يشه ن نيشاته ن كه يفه ن شوخى يه ن شه وقه ن حه ياته ن
سه نگه ن كوساره ن سه ركووه ن هه رده ن خه مه ن مه ينه ته ن زوخا وه ن ده رده ن
هيجران دورى يـه ن عيجزه ن فـيراقه ن واوه يلا و شينه ن ناله ى عو شاقه ن
سه بزه ن سوسـه نه ن نه وروز گولانه ن كه مه ره ن هه رده ن مله ن كه لانه ن
سه رعى يه ن شه يدان نه جده ن مه جنوونه ن مه زاقه ن جامه ن پياله ى هوونـه ن
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
معني لا إلهَ إلّاَ ألله ( )
عــــارف کـه ز ســـرّ معرفت آگاهست بی خود ز خودست و با خدا همراهست
نفــی خـــود و اثبــات وجــود حق کن ایــن معــنی ” لا إلـهَ إلّاَ ألله “ است
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
شمع محبّت ( )
خستگان را چو طلب بـاشد و قوّت نبود گر تـو بيـداد کنـي شرط مـروّت نبـود
ما جفـا از تو نديديم و تو خود نپسندي آنـچه در مـذهب اربـاب طريقت نبـود
خيره آن ديده که آبش نبـرد گريه عشق تيـره آن دل که درو شمـع محبّت نبود
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
شادي دوستان – والي اردلان ( )
خسرو خان والي اردلان كردستان :
اين قصر و كاخ و صفه و ايوان نگاشتن كاشـانه هاي سر به فلك برافراشـتن
گلهاي رنگ رنگ و درختان ميوه دار در باغ و بوسـتان زسر عشـق كاشـتن
داني كه چيست تا به مراد دل اندر آن يك لحظه دوست را بتوان شاد داشتن
ور نه چگــونه آدم عاقــل بنــا كند از خاك خانـه اي كه ببـايد گذاشـتن
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
سرمه چشم فلك - حضرت غوث گيلاني ( )
اي غبــار خاك كـويت سرمـه چشـم فـلك اي به تو محتاجْ خلقِ هردو عالَم يك به يك
يا رسول الله تويي كـان ملاحت پـر كمال كز تو بايد بـرد خـوبان دو عالـم را نمـك
هر كه او امروز مالـَد روي بر خاك درت آن مبارك روي فـردا كي در آيد در فلك
شام «سُبحانَ الّذي أسري بِعَبدِهِ» شد سوار بر بُراق راهواري برق همچون تيز و تك
در مقـام قـاب قَوسَينت خــدا كــرده سلام تو رسانيدي سلامِ حق به امّت يك به يك
از خدايت رحمت واز تو شفاعت روزمحشر در نجـاتِ عاصيـانِ امّتِ تـو نيست شـك
تا مـَلك بشنوده است صلوات تو از امّتت عـذرخـواهي از گناهي امّت تو شد مـلك
گـر نبودي روي تو ، مي بود در كتمِ عَدَم هم وليّ و هم نبيّ و هم سماوات و سَمَك
مرغ جـان ها را بود پر از صلوات لطف تو بي پر تـو اينچنـين نتـوان پريدن بـر فلك
نـام هـاي عاصـيان امّت خـود را ببــين پس بفرما تا گناهان را كنند از نامه حك
مُحيي صلوات آن شفيع وآن نبي بسيار گو زانكه داري تو بدي بسيار و نيكويي ملك
تايپ : معروف آشنا
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
روزی كه رفتی ( )
روزی كه رفتی گل به من گفت دیدی كه بهار از دست مـا رفت
پـروانه هم در گـوش گـل گفت صبر و قـرار از دست مـا رفـت
روزی كـه رفتـی یك پـرستــو بـا حالتـی غمگیــن و خستــه
ایـن شعـر را آهسـته می خـواند بـی تـو پــر و بـالـم شكـستـه
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
جمال محمّد - سعدي ( )
مـــاه فرو مـــاند از جــمال محمّد سـرو نبــاشد به اعتــــدال محــمّد
قدر فلك را كمال و منزلتي نيست در نـظــر قــدر بــا كمــال محـمّد
وعـــده ديدار هر كسي به قيامت ليلة أســري شب وصـــال مـحمّد
آدم و نوح و خليل و موسي وعيسي آمده مجموع در ظــــلال مــحمّد
عرصه گيتي مجال همّت او نيست روز قيامت نگر مجـــال محــمّد
وانهمه پيرايه بسته جنّت فردوس بو كه قبولش كنـــد بلال مـــحمّد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهــد بوسه بر نعـــال مــــحمّد
چشم مرا تا به خواب ديد جمالش خواب نمي گيرد از خيــــال محمّد
«سعديا» گر عاشقي كنيّ و جواني عشق محمّد بس است و آل محمّد
(سعدي)
تايپ : معروف آشنا
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
جشن تكليف ( )
به سن تكليف رسيده ام من به شكر خـدا سپـيده ام من
خوشا به حالم با اين سعادت مى گيرم امسال جشن عبادت
عبادت من چه دلنشين است نماز مؤمن ستون ديـن است
خـداپرستـى باشـد طريقـم بـا اهل تقـوى يـار و رفيقم
بيزارم از بد من خوب هستم نزد خداوند محـبوب هسـتم
جشن عبـادت فرخـنده بادا مكتب اسـلام پـاينـده بـادا
نوشته شده توسط مـعروف آشــنا در دوشنبه 1388/06/16
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ashareshoara.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
